رضا جهانگیری پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:41 ق.ظ نظرات ()

چرا من طی سه روز به خودم اجازه دادم این قدر وابسته ت بشم که امشب یک نصف شبی اینجوری بخواد غمم بگیره وقتی واسه آخرین بار دم تکون دادنت رو می بینم؟ خاله م می گه تو هم ته دلت نسبت به من یه احساسایی داری وگرنه اونجوری دم تکون نمی دادی و پشت سرم راه نمی اومدی.

ولی به نظرت، امشب زهرماری واسه کدوم یکی مون سخت تره؟

به نظرت چرا من باید این سناریو رو هر بار به طریق های مختلف تحمّل کنم و اینجوری اعصابم خاکشیر بشه؟ چرا منو با زور می آرن مسافرت که تهش اینجوری روانی م کنن؟ این دیگه چه حجم از سیستم لیمبیکی ه که من دارم؟

چه قدر طول می کشه منو یادت بره؟ یه روز؟ سه روز؟ یه هفته؟ 

چند شب دیگه می کشی بیای پشت در این واحد لش کنی و سنگ و لقد بخوری مثل قدیم تا بفهمی من دیگه هرگز از پشت اون در نمی آم بیرون؟

چقدر دووم می آری نمیری؟

همه ش گردن خودمه. تو زبون نفهم بودی، من که شعور داشتم... نباید می ذاشتم تا اینجا پیش بره.

یه حفره ای رو ته دلم حس می کنم که با نزدیک تر شدن زمان جدایی، عمیق و عمیق تر می شه. انگار یکی قاشق گرفته دستش، با قاشق ته دلم رو هی می کَنه... هی می کَنه... هی...

آقا سگه... ته دلم خالیه. خالی.

ته چشام ولی... پره. 

دوستت دارم. 


# دیگه وقتشه با یه سری اخلاقیات غیر عادی ترِ این بلاگر بی همه چیز بیشتر آشنا بشید.  بله من اینم. چی کارش کنم؟ دقیقا خود خودشم. تا پنجم دبستان به وضوح یادمه هر مسافرتی که منو می بردن شب آخرش شام غریبان برگزار می کردم واسه همه. اشک، فغان، زاری، بهانه جویی، تهدید، عصبانیت، هوار، دعوا... مسافرت هایی که پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ می رفتیم از این نظر، در ماکسیمم مقیاس محورم قرار داشتن. البتّه وضعیت شغلی خانواده هم تو این اخلاق بی تاثیر نبوده. به قدری ما به دور از همه چی بزرگ شدیم و پدر و مادرمون برای چنین کارهایی وقت نمی گذاشتند و همیشه وقف کارشون بودن، که وقتی دو تا آدم می دیدیم فوری به قول این رادیو چهرازی _که هیچ وقت نشنیدمش_ بند دلمون پاره می شد. 

کم کم بعد ابتدایی، گنده بک شدیم و سعی کردیم آمیگدال خود را وارد عمل کنیم و کمتر احساس را بروز دهیم. شب آخر به بقیه نمی گفتیم چه مرگمان است... اشکمان دیگر نمی آمد منتها یک چیزی ته گلومان گیر می کرد قدر هندوانه. هر چه قدر زور می زدیم قورتش بدهیم فایده نداشت. خلاصه کشت سیفی جات در گلوی مبارک راه می انداختیم.  

هم اکنون نیز، در مرحله ی بزرگ سالانه ی زندگی کوفتی خویش موفّق شدیم هندوانه ها را قورت دهیم، منتها زیاد بوده گویا. کف دلمان سوراخ شده. فردا پس فردا نشتی می دهد.

از تموم شدن، به انتها رسیدن، نقطه ته خط گذاشتن همیشه متنفر بودم. اون قدر متنفر که ترجیح می دم هیچ کاری رو شروع نکنم از هراس پایانش. ترجیح می دم هیچ لذّتی رو زیر دندونم حس نکنم وقتی همه چی اینقدر تموم شدنیه. مسخره ها.

از دینی ها و کتاب قرآن های دبیرستان فقط اون تیکه ای که هی ورق می زدیم و حضرت ابراهیم تو هر صفحه ده بار می گفت :"لا اُحِبُّ الافِلین."