رضا جهانگیری پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:48 ق.ظ نظرات ()

- (عجله دارد، چند لحظه ی دیگر باید برود جایی) بیا هری پاتر بازی کنیم. بیا. الآن.

- باشه حالا فعلا برو کارت رو انجام بده برگرد، بعدش با هم بازی می کنیم. 

- نه بیا وقت دارم حدود پنج دقیقه بیا بیا بیا... (دست و لباسم را به زور به دنبال خودش می کشد که یعنی بیا.)

- ای بابا من که تموم نمی شم، صبح تا شب همین جا هستم ایزوفاگوس. برو، برگرد سر فرصت.

- ولی تو تموم شدی. خیلی وقته تموم شدی!


سکوت ناگهانی تو ذوق زننده ی من را می بیند که به همین سادگی در فکر هایم غوطه ور می شوم با چنین حرف ساده ای که همین طوری محض فان پرانده بود.


- شوخی کردم بابا! کیلگ!

... می دانم شوخی خیلی ساده ای بود، ولی دیگر حرفم نمی آید. مرکز ایجاد کلام مغز فیوز پرانده، سکوت بیشتر...

- بابا اصلا منظورم اون نبود. منظورم از نظر سنّی بود. 


(می زند چشم را کور می کند و ابرو که دیگر ول معطّل.)


*عنوانم، به تقلید محشری از اسم کتاب اگر شبی از شب های زمستان مسافری.